امتحان سخت یعنی درس رو بلد باشی، یک ترم تمام براش بخونی، نزدیک 4 ساعت سر جلسه امتحان باشی و تازه 1-2 ساعت وقت کم بیاری و آخرش هم نهایت اگه استاد خیلی خوب صحیح کنه، بیشتر از 12-13 نشی!
واقعا درس معما شناسی سخته! به تمام معنا!
پ.ن: باید یادآور کنم کنم که تو ارشد نمره 12 کمتر یعنی مردود شدن و معدل کمتر از 14 مشروط. که یک ترم مشروط هم به منزله اخراجه! 3 واحد تو 32 واحد یعنی قسمت بزرگی ازمعدل آدم!
سلام
امروز داشتم تو لينك وبلاگ بچه ها مي گشتم و سعي ميكردم وبلاگ هاي بيشتري از بجه ها رو ببينيم. اما متاسفانه نتايج نااميد كننده اي گرفتم. از نزديك 20 تا وبلاگي كه ديدم، 4-5 تا اصلا پاك شده بود. بقيه هم حداقل 2-3 ماهي مي شد كه آپ نشده بودند و فقط 3-4 تا وبلاگ ديدم كه تو دو سه هفته اخير توشون مطلبي نوشته شده بود.
نمي دونم علت اين همه وبگريزي (اسمش همين الان به ذهنم رسيد) بچه هاي ما چيه؟ البته اينطور كه از شواهد معلوم بود تا اوايل امسال اكثر بچه هاي دانشكده وبلاگ داشتند. اما نمي دونم چي باعث شده بچه هاي ما ديگه قيد نوشتن رو بزنن؟
پ.ن1: من هميشه فكر مي كردم اين خودم هستم كه زود از هر كاري دلسرد ميشم.
قضیه آشنایی ما 5 نفر به حدود 4.5 سال قبل بر می گرده! اواخر شهریور 83 بود. زمانی که من تازه وارد دانشگاه شده بودم. همون زمان اعلام کردند که برای خوابگاه باید 3-4 نفری با هم فرم پر کنین و با هم اتاق بگیرین و گر نه که به صورت تصادفی با یکی هم اتاق می شین! یادمه اوایل این مرتضی هزاره به ما کلید کرده بود که با من خوابگاه بگیره! من هم که کسی رو نمی شناختم باهاش موافقت کردم. (چون فکر می کردم که لااقل هم رشته ای هستیم). اون هم گفت که یکی دیگه رو پیدا کرده که 3 تایی اتاق بگیریم. گفت یه پسر مشهدیه! بعد منو با اون آشنا کرد یعنی روزبه. قرار شد با هم خوابگاه بگیریم. حتی یادمه که مرتضی اتاق رو شب تحویل کرفته بود اما در نهایت بهش اتاق ندادن (چون مال استان تهران بود).
شنبه که من دوباره اومدم دانشگاه به زور خوابگاه رو پیدا کردم و روز اول دیدم که دو نفر تو اتاقمون هستن و گفتن که قراره باهامون هم اتاق بشن. یعنی مهدی و محسن. ما 4 تا یعنی من و روزبه و مهدی و محسن الان 9 ترمه که با هم هم اتاق هستیم. از قبل خیلی صمیمی تر شدیم و شاید جز معدود آدم هایی باشیم که 9 ترم ترکیب اتاقمون تغییر نکرده. البته تو بعضی ترم ها نفر 5 یا 6 به اتاقمون اضافه شده اما ما 4 تا همیشه با هم بودیم.
بعدها تو دانشکده با یه پسر ساکت و آروم یزدی به اسم سعید آشنا شدم که بعدها بهترین دوستم شد. سعید اگرچه غیر از یک ترم هیچ موقع با من هم اتاق نبود اما از ترم دوم به بعد بیشتر از اینکه تو اتاق خودشون باشه تو اتاق ما بود و بیشتر از هم اتاقیاش با ما بیرون می رفت و با ما 4 تا صمیمی تر بود. جوری که همیشه همه فکر می کردن که من و سعید با هم، هم اتاقی هستیم.
از این جمع 5 نفره الان سعید از پیش ما رفته! البته هم اون به ما سر می زنه و هم ما یک بار رفتیم یزد دیدنش. جمع ما شاید جمع 5 تا دوست باشه با اخلاق های کاملا متفاوت. امیدوارم که این دوستی هیچ موقع کم رنگ نشه!
پ.ن1: می خواستم راجع به خصوصیات همه بچه ها یک کم بنویسم اما گفتم متن طولانی میشه! انشاا.. بعدا
پ.ن2: این 4 نفر تنها دوستای من یا لزوما بهترین هاشون نیستن! اما به دلیل هم اتاق بودن خاص نوشتمشون!
پ.ن3: قدر دوستاتون رو بدونین. زمانی که از پیشتون برن بیشتر می فهمین که کیا رو از دست دادین.
پ.ن4: ببخشید که مطلب زیادی عمومی نبود و براتون شاید مهم نبوده!!
پرسپولیس بعد از مدت ها (بازی با پیام تو مشهد) تو خارج از خونه برد اونم به شکل قاطعانه! اما همونطور که خودم و بقیه هم قبلا گفتن برد پرسپولیس بدون امپراطور خیلی نمی چسبه! دلم برای شادی های پس از گل امپراطور تنگ شده.
شنبه امتحان سیستم های کامپیوتری امن (دکتر شجری) دارم! اصلا هیچی نخوندم! خدا این امتحانو به خیر کنه!
اتاقمون از همیشه خلوت تر شده! همه بچه ها رفتن خونه...! برا عید. اما من مجبورم آخر هفته رو هم خوابگاه باشم. آخه امتحان دارم:(
پ.ن1: این چندمین بازی پرسپولیسه که تو این فصل نتونستم ببینم! لعنت به ابن برنامه ریزی لیگ!
پ.ن2: خیلی خوابم میاد...! چشام به زور مانیتور رو میبینن! نزدیک 30 ساعته که نخوابیدم! آخه باید صبح کلاس دکتر صادقیان رو می رفتم! خیلی وقته نرفته بودم و کم کم دکتر داشت شاکی می شد! البته انگار آرش رو بابت غیبتاش یه سری تهدید کرده اما من فعلا قسر در رفتم!
پ.ن3: اگه احیانا تو متن از نظر املایی و یا نگارشی غلط داشتم بزارین به پای همون بند بالایی!
سلام
تو اين هفته خبر زياد بود! اول از همه خبري كه هممون رو تكون داد، ازدواج ناباورانه ي پويان زمانيان بود كه موجي از خوشحالي رو تو بچه ها ايجاد كرد! كه من هم سعي كردم به نوبه ي خودم سهم هر چند كوچيك تو پخش اين خبر داشته باشم. باز هم به پويان جون و همسرش تبريك ميگم!
خبر سوم هم روز دانشجو بود! اما اصلا حال و هواي قبلا رو نداشت! نا از تريبون خبري بود و نه از رئيس جمهور و نا از تعليق! همه چي عوض شده ديگه! امسال اصلا روز دانشجو رو فراموش كرده بودم. دانشگاه ديگه اصلا حال نميده! همينا باعث شده كه به سرم بزنه برم خارج! يعني بايد برم؟؟
پ.ن1: اين ممد بازم داره متاليكا گوش ميده. اونم با صداي بلند. صداش داره رو اعصابم ميره. من با اين صداي بلند دارم ميشنوم! نميدونم كه ممد كه گوشي تو گوششه كر نميشه؟
پ.ن2: پويان واقعا بچه ي باجنبه اي هستش! دوستش دارم فراوون!
پ.ن3: سعيد بهتين دوست كل عمرم محسوب ميشه! اما مدتيه يكم ازش دور شدم! نميدونم تقصير منه يا اون. اي كاش دوستيمون هيچ وقت كم رنگ نشه!؟
پ.ن4: روز دانشجو مبارك!
پ.ن5: اعتراف ميكنم كه اين رسم پانوشت نويسي كاملا تقليديه!
پ.ن5: من كه خودمو خوب ميشناسم! آخه يكي نيست به من بگه تو كه عمرا نميخاي از اين مملكت بري! اصلا اگرم بخاي، كي رات ميده؟؟ پس ديگه حرف الكي نزن!
ديروز مراسم افطاري به سنت هر ساله دانشكده برگزار شد. قبل از هر حرفي از همه بچه هاي شوراي صنفي دانشكده و بقيه كه همكاري كردند تا اين مراسم برگزار بشه تشكر مي كنم. بچه ها خسته نباشيد!
ديروز خيلي خيلي خوش گذشت. با وجود اينكه طبق معمول 83 ايها زياد تو اين مراسم نبودند اما همون 15-20 نفري هم كه بودند حسابي بهشون خوش گذشت و كلي خنديديم. اين جمع ها شايد ديگه تكرار نشه و تا آخر عمر حسرت اين لحظه ها رو بكشيم. ديگه شايد نشه ميلاد اسدي، سهيل جوادي، مهدي رعايايي، علي نجابتي، مهدي عليزاده، پيمان شجاعي، آرين طاهري، حامد غفاري و... رو يكجا ديد. سال ديگه اين بچه ها هركدوم شايد تو يك گوشه اي از ايران و شايد دنيا باشن. از وقتي سعيد رفته باورم شده كه جدايي حقيقت داره! قبلش حس نمي كردم. كاش قدر اين روزهاي آخر با هم بودن رو بدونيم.

اولش که کلا با تلخی ها شروع شد. اول تابستون ایام امتحانا و پروژه ها واقعا غیر قابل تحمل بودن! شاید 3 روز بود که جمعا کمتر از 10 ساعت خوابیدم... اونم سر پروژه آموزش الکترونیکی با دکتر کاردان! فکرشو بکنین که 1 روز مونده به تحویل پروژه یکهو یه Error نا معلوم تو پروژه پیدا بشه که غیر قابل حل باشه! یعنی تو اون لحظات رسما فکر کردم که این درس رو می افتم! 4-5 ساعت با نهایت استرس! پر استرس ترین لحظات زندگیم! نمیدونم چرا ولی دیگه داشتم از استرس درسا می مردم! منی که برای کنکور فقط شب کنکور استرس داشتم! اونم نه خیلی زیاد!
بعد از امتحانا خواستم برم شمال برای استراحت پیش یکی از دوستام! تازه داشتم یکم از جو امتحانا و استرس خارج می شدم که مجبور شدم روز دوم با کلی مکافات شبانه برگشتم تهران!
بعدش تصمیم گرفتم برم خونه تا یکم راحت بشم که روز اول شبونه بهم خبر دادن که حال بابابزرگم بد شده! منم فرداش رفتم اونجا و تا دو سه روز شبانه روز پیش بابابزرگم بودم! بابابزرگ من هیچ موقع مثل بابابزرگای تو فیلما و قصه ها بلد نبود به نوه هاش محبت کنه! یعنی بلد نبود محبتش رو بروز بده شاید! اما تو اون 2-3 روز واقعا احساس نزدیکی کردم بهش! خیلی بهش نزدیک شدم. اما کاملا اعصابم ریخته بود به هم! یکم حا بابابزرگم که بهتر شد من 2-3 روز اومدم تهران.
به محض اینکه از تهران رسیدم ساوه تو میدون اول ساوه به خونه زنگزدم و فهمیدم که حال بابابزرگم بدتر شده و بیمارستانه! از اونجا یه سره رفتم بیمارستان و با وجود اینکه کاملا خسته بودم شب بیمارستان موندم. حالش خیلی بد شده بود! کار به تزریق پلاکت خون کشیده بود! از هر طرف سرنگ خونو...! واقعا داشتم از ناراحتی دیوونه میشدم! سرم داشت منفجر می شد! و فرداش (روز تولد امام علی و روز پدر) بابابزرگم فوت کرد!
هیچ وقت فکر نمیکردم که فوت بابابزرگم اینقدر سخت باشه! همیشه میشنیدم که خدا اینجور موقع ها به صاحب عزا صبر میده! و من این صبرو تجربه کردم! البته شاید اون موقع گیج بودیم و هیچی نمی فهمیدیم! اما قبل از فوتش خیلی برا من سخت تر بود! من تو همه مراسما بودم! همیشه اون جلو! حتی تو غسال خونه... همین الان که این مطلبو مینویسم تحمل ندارم و داره دستام میلرزه! خیلی سخت بود. شاید سخت ترین لحظه زندگیم تا به حالو تو این تابستون تجربه کردم!



