پرسپولیس بعد از مدت ها (بازی با پیام تو مشهد) تو خارج از خونه برد اونم به شکل قاطعانه! اما همونطور که خودم و بقیه هم قبلا گفتن برد پرسپولیس بدون امپراطور خیلی نمی چسبه! دلم برای شادی های پس از گل امپراطور تنگ شده.
شنبه امتحان سیستم های کامپیوتری امن (دکتر شجری) دارم! اصلا هیچی نخوندم! خدا این امتحانو به خیر کنه!
اتاقمون از همیشه خلوت تر شده! همه بچه ها رفتن خونه...! برا عید. اما من مجبورم آخر هفته رو هم خوابگاه باشم. آخه امتحان دارم:(
پ.ن1: این چندمین بازی پرسپولیسه که تو این فصل نتونستم ببینم! لعنت به ابن برنامه ریزی لیگ!
پ.ن2: خیلی خوابم میاد...! چشام به زور مانیتور رو میبینن! نزدیک 30 ساعته که نخوابیدم! آخه باید صبح کلاس دکتر صادقیان رو می رفتم! خیلی وقته نرفته بودم و کم کم دکتر داشت شاکی می شد! البته انگار آرش رو بابت غیبتاش یه سری تهدید کرده اما من فعلا قسر در رفتم!
پ.ن3: اگه احیانا تو متن از نظر املایی و یا نگارشی غلط داشتم بزارین به پای همون بند بالایی!
سلام
تو اين هفته خبر زياد بود! اول از همه خبري كه هممون رو تكون داد، ازدواج ناباورانه ي پويان زمانيان بود كه موجي از خوشحالي رو تو بچه ها ايجاد كرد! كه من هم سعي كردم به نوبه ي خودم سهم هر چند كوچيك تو پخش اين خبر داشته باشم. باز هم به پويان جون و همسرش تبريك ميگم!
خبر سوم هم روز دانشجو بود! اما اصلا حال و هواي قبلا رو نداشت! نا از تريبون خبري بود و نه از رئيس جمهور و نا از تعليق! همه چي عوض شده ديگه! امسال اصلا روز دانشجو رو فراموش كرده بودم. دانشگاه ديگه اصلا حال نميده! همينا باعث شده كه به سرم بزنه برم خارج! يعني بايد برم؟؟
پ.ن1: اين ممد بازم داره متاليكا گوش ميده. اونم با صداي بلند. صداش داره رو اعصابم ميره. من با اين صداي بلند دارم ميشنوم! نميدونم كه ممد كه گوشي تو گوششه كر نميشه؟
پ.ن2: پويان واقعا بچه ي باجنبه اي هستش! دوستش دارم فراوون!
پ.ن3: سعيد بهتين دوست كل عمرم محسوب ميشه! اما مدتيه يكم ازش دور شدم! نميدونم تقصير منه يا اون. اي كاش دوستيمون هيچ وقت كم رنگ نشه!؟
پ.ن4: روز دانشجو مبارك!
پ.ن5: اعتراف ميكنم كه اين رسم پانوشت نويسي كاملا تقليديه!
پ.ن5: من كه خودمو خوب ميشناسم! آخه يكي نيست به من بگه تو كه عمرا نميخاي از اين مملكت بري! اصلا اگرم بخاي، كي رات ميده؟؟ پس ديگه حرف الكي نزن!
اين مهاجم در دقيقه 20 مسابقه از شاهين حاج بابايي داور مسابقه درخواست مي كند به بيرون از ميدان برود. داور هم به تصور اينكه دچار مصدوميت است، به او اجازه ميدهد از ميدان خارج شود.
نگودي پس از خروج از ميدان به پشت نيمكت تيمش مي رود و در آنجا در حضور تماشاگران ادرار مي كند و سپس بدون هيچ دغدغه اي، به ميدان باز مي گردد.
اين حركت ضد اخلاقي مهاجم افريقايي موجب حيرت تماشاگران و حاضران در ورزشگاه شد.
پ.ن: تو رو خدا ببینید بازیکنای خارجی لیگ ما رو!
بگذاريد داستان را عقبتر ببريم. سرگذاشت قهرمان قصه آنقدر شيرين است كه تكرار چندين و چند بارهاش هنوز هم دلپذير باشد. مسافر تازهوارد هتل لاله روي يكي از صندليهاي لابي نشسته بود و با لبخندي كه ديگر انگار جزو جداناپذيري از سيمايش بود، صورتي كه موهاي سياهش هنوز آنقدر جوگندمي نشده بود كه پدر را بعد از سالها دوري بهتزده كند، به سوالها جواب ميداد: «زندگي من پر از روزهاي سخت بوده. يادم هست روز اولي كه كارم را شروع كردم باران ميباريد، باران خيلي سختي ميباريد. مدير مدرسه فوتبال گفت: قطبي! امروز را صرفنظر كن، فكر نميكنم كسي بيايد اما من دفترم را برداشتم و رفتم وسط زمين، زير باران ايستاده بودم. چند دقيقه گذشت، يك نفر آمد. پرسيد: امروز كار ميكنيم؟ گفتم: چرا كه نه. داستان من و فوتبال از همان روز سخت شروع شد و به اينجا رسيد.»
«با خودت چه كار كردي افشين؟! باور نميكنم اين موها در همين چند ماه آنقدر سفيد شده باشد. چمدانهايت را جمع كن ما بايد برويم» پسر اما براي اولين بار خواهش پدر را عملي نكرد. خواهش پدر كه بعد از تمام اين سالها براي ديدن موقعيت او به ايران آمده بود. پدر 74 سالهاي كه بعد از ديدن تكههاي خورد شده كامپيوتر پسرش اشك ريخته بود اما حتي اين اشكها هم نتوانسته بود چيزي را تغيير بدهد: «گفتم پدر، من به همه آنهايي كه آن روز در ورزشگاه ديدي، به همه آنهايي كه هر روز در خيابان ديدي، قول دادم اين تيم را قهرمان كنم. از من نخواه كه همهچيز را نيمهكاره بگذارم و بيايم. خودت كه ميداني من هيچوقت پسر بدقولي نبودم.»
قهرمان قصه ياد گرفته بود كه تنها باشد. او ديگر خيلي خوب ميدانست كه اينجا قواعد بازي با همه جا فرق ميكند. پسر هميشه آرام، اينجا بايد لابهلاي تمام اتفاقات ريز و درشت تلخي كه برايش تدارك ديده ميشد، آن«آرامش» هميشگي را حفظ ميكرد: «پدرم ميگفت تنها چيزي كه قيمت ندارد، محبت است، ميگفت وقتي ميتواني به اين راحتي به همه عشق بدهي، چرا آن را دريغ ميكني؟ در اين روزها واكنشهاي بد زيادي ديدم اما ياد گرفته بودم، قلبي بزرگ است كه بديها را ميبخشد.» بله؛ ايفاگر نقش اصلي نمايش بخشنده بود. بهخاطر همين هم بود كه درست چند ساعت قبل از داربي فصل قبل، وقتي آخرين نقشهها براي كنار گذاشتنش مرور ميشد، وقتي شيطنتهاي گروههاي شناخته شده لابه لاي صفحات چرك روزنامهها به اوج ميرسيد، وقتي ستاره ياغي تيم بعد از شيطنتهاي چندين و چندباره، تنها يك لبخند هديه ميگرفت- همان كسي كه بعد از استعفاي ناگهاني در جريان تمرين روز بعد به همتيميها تبريك ميگفت- و وقتي روزهاي سخت و طاقتفرسا يكي بعد ازديگري براي به زانو در آمدن او بسيج شده بودند باز هم نتوانستند چيزي را تغيير بدهند. اصلا قرار نبود چيزي تغيير كند.
افشين قطبي رفت. او اين بار استعفا داد و رفت. آيا او تسليم شد؟ پاسخ دادن به اين سوال چه اهميتي ميتواند داشته باشد. قهرمان داستان در سكانس آخر، درست در لحظاتي كه زمان زيادي تا پايان نمايش باقي نمانده بود شمشير را زمين گذاشت و رفت. «در بعضي جنگها تو هيچ وقت نميتواني برنده باشي» بعضي جنگها آنقدر «كثيف» هستند كه حتي لبه تيز شمشير باورهاي تو هم نميتواند رقم زننده اتفاق خاصي باشد. اما مهم اينجاست كه در سكانس آخر همهچيز با دستان خود او تمام شد.
او رفت تا اين بار رفتنش آن اتفاق بزرگ باشد.
منبع: دنیای فوتبال



