
علی رغم اینکه نباید کناره گیری یک داور بین المللی از جام جهانی برای مردم یک کشور خوشحا کننده باشه! اما کناره گیری مسعود مرادی خیلی ها و بخصوص پرسپولیسی ها رو خوشحال کرد. دیگه می تونن با خیال راخت بازی های تیمشون رو ببینی و می دونن که اگه داور هم اشتباه کرد اولا اسم بین اامللی روش نیست و ثانیا طرف حاضره اشتباه خودشو قبول کنه و ثالثا...
مرادی تو اکثر ازی های پرسپولیس که داور بوده بازی رو خراب کرده و یک اشتباه مهلک داشته و جالبه که همیشه هم قیافه حق به جانب می گیره و میگه که کارش درست بوده و بعد از یکی دوسال که همه یادشون رفت تازه یادش می افته که اشتباه کرده (مثل صحنه پنالتی دقیقه 118 فینال جام حذفی پرسپولیس-سپاهان)
نمی تونم بگم که این داوری ها از غرض بوده یعنی امیدوارم که اینطور نبوده باشه!
استقلال هم بالاخره برد و از قعر جدول جدا شد! به استقلالی ها تبریک می گم! حالا اینطوری دربی می چسبه! نمی گن تیم قعر جدولی رو بردین! اما انصافا اگه صد دفعه دیگه استقلال با استقلال اهواز بازی کنه عمرا بازی رو با این نتیجه ببره! نه مهاجم های استقلال اینهمه گل زن هستند و نه دفاع استقلال اهواز این همه شوت!
اصل خبر: اين منبع آگاه كه نخواست نامش فاش شود، در گفت و گو با خبرنگار فارس، عنوان كرد: با توجه به عدم موفقيت تيم در ليگ برتر سال گذشته و ليگ فصل جاري، فتحا..زاده از مديريت باشگاه كنار گذاشته شد.
اين تيم در دوران مديرعاملي وي، نتايج نامطلوبي كسب كرده است
تحليل : من يك پرسپوليسي هستم ولي احساس مي كنم كه ين خبر خوبي براي طرفداران استقلاله! اين مدير شايد كه در دوران گذشته نتايج خوبي رو براي استقلال آورده باشه، اما تو اين يكي دو سال اخير خودش باعث ورود حاضيه ها به تيم شده و براي حفظ صندلي و جايگاه خودش حاضر شده به هر وسيله اي متويل بشه و هر نوع دروغي رو بگه! اول با ناصر خان شروع كرد و با پز قهرماني. اما رفاقت فقط 4 هفته طول كشيد و بعد از 4 هفته به رفيق ديرينه پشت كرد و فيروزخان رو آورد و بعد از اينكه اوضاع بهتر نشد حاضر شد تا با دشمن قديمي يعني امير قلعه نوعي طرح رفاقت بريزه و اون رو كرد سرمربي تيم. اون همه كار كرد تا تيم نتيجه بگيره اما خوب نشد كه بشه و رفت...
كاكتوس را بياوريد لطفا. ميخواهيم هديه بدهيم به اين جماعت ندار و فقير و بدبخت كه لاي انگشتانشان كپك زد از بس آب باران كف خيابان ول شد توي كفشهاي سوراخ سوراخ نكبتيشان. اعتراض دارند ديگر. بگذارند اعتراضشان را بكنند. جمع شدهاند تا بگويند؛ «بابا اين چه وضع مديريت مالي باشگاه است؟» همهشان گرسنه ماندهاند! قصه فقط قصه استقلاليها و اعتراض به پرداخت نشدن درست و حسابي پول قراردادها نيست. بازيكنان همه باشگاهها تا چند روز ديركرد دريافت مطالباتشان را شاهد باشند به گدايي ميافتند. خب ندارند عزيز من، ندارند ديگر. من خودم ستارهاي را ديدم كه از بس پولش را نگرفته بود، زنش طلاقش داد و رفت شوهر كرد! آشيانه خانواده در چند روز پكيد. (دارق... بامب) چه كسي ميخواهد جواب اينها را بدهد؟ چقدر اين طفلكيها بايد نان و آب ببندند به نافشان و گرسنگي بكشند؟
آخر تا كي اين جماعت زجركشيده و مردمي بايد مثل ساندويچ تخممرغ بچپند لاي مردم كوچه بازار و هل بخورند توي اتوبوس و بيايند سر تمرين؟ با اين شرايط توقع داريد جانشان را براي تيم بگذارند كف دستشان. هرچند ميگذارند ولي ما چشم نداريم. كور هستيم، لال هستيم، كه هستيم، خفه مطلق هستيم، فقط انتظار داريم و ديگر فكر نميكنيم اين ننه خدا بيامرزيها هم زندگي دارند و بايد زندگي كنند.
تقصير ماست. تقصير اين تماشاچيهاي مرفه است كه BMW و سانتافه و شورولتهاي كروكشان را مقابل در ورزشگاه پارك ميكنند و ميآيند درون VIPهاي صد هزار نفري مينشينند و آن وقت جا براي پارك اتوبوس مدل 1960 بازيكنان نيست. مجبور ميشوند پاپتي يا با دمپاييهاي وصله خورده بيايند درون زمين و تازه آنجا فحش هم بخورند. نه! اين رنج را نميشود تحمل كرد! آخر چرا پول آنها را نميدهيد؟ نميدانيد بچهشان سرما خورده و آنها دو ريال پول استامينفون كدئين را هم ندارند تا بريزند توي حلق بچه كه حداقل ونگ نزند و چند ساعتي كپه مرگشان را بگذارند تا شما جماعت سوسول بنشينيد پاي تماشاي فوتبال بازي كردن اينها؟ جورابهايشان بوي «نا» ميدهد از بس فرش زيرپايشان پوسيده و آب گند مستراح از زير اتاقي كه هم پذيرايي است و هم خواب، زده بالا و همهجا را رطوبت برداشته است!
عزيزم، گلكم. اين بازيكنان چنين زجري ميكشند و تو راحت و بيخيال بليت دوسره جزاير مارماريس را توي جيبت گذاشتهاي و داري به روياهاي سواحل و مايوهاي رنگي فكر ميكني. نه، اين حقشان نيست. پولشان را بدهيد. وضع ماليشان را درست كنيد. يك جاي عدالت ميلنگد تا وقتي نمايشگران صحنه فوتبال من و تو و ما مجبورند بعد هر مسابقه بروند خانه اين و آن و با مدرك ليسانس راهپله راهروهاي خلقالله را بسابند و بشورند. نه عزيز، نه گلم. آنها شايسته شكمهاي برآمده و آماسيده مدل كودكان اتيوپي نيستند. چقدر ظلم؟ چقدر رنج ممتد؟ يكي حق آنها را از مردم بگيرد. مرديم از بس مردند و كفن نداشتند و لاي پتوي كهنه ننه بزرگ پيچانديمشان و خاكشان كرديم. مرديم از بس مردند.
منبع: سايت دنياي فوتبال

آقاي مرادي! شما يا كور تشريف داريد و يا دشمن پرسپوليس هستين!
این تابستون برای من عجیب ترین تابستون عمرم بود و به واقع تلخ ترین و شیرین ترین لحظات عمرم رو تو این تابستون تجربه کردم.
اولش که کلا با تلخی ها شروع شد. اول تابستون ایام امتحانا و پروژه ها واقعا غیر قابل تحمل بودن! شاید 3 روز بود که جمعا کمتر از 10 ساعت خوابیدم... اونم سر پروژه آموزش الکترونیکی با دکتر کاردان! فکرشو بکنین که 1 روز مونده به تحویل پروژه یکهو یه Error نا معلوم تو پروژه پیدا بشه که غیر قابل حل باشه! یعنی تو اون لحظات رسما فکر کردم که این درس رو می افتم! 4-5 ساعت با نهایت استرس! پر استرس ترین لحظات زندگیم! نمیدونم چرا ولی دیگه داشتم از استرس درسا می مردم! منی که برای کنکور فقط شب کنکور استرس داشتم! اونم نه خیلی زیاد!
بعد از امتحانا خواستم برم شمال برای استراحت پیش یکی از دوستام! تازه داشتم یکم از جو امتحانا و استرس خارج می شدم که مجبور شدم روز دوم با کلی مکافات شبانه برگشتم تهران!
بعدش تصمیم گرفتم برم خونه تا یکم راحت بشم که روز اول شبونه بهم خبر دادن که حال بابابزرگم بد شده! منم فرداش رفتم اونجا و تا دو سه روز شبانه روز پیش بابابزرگم بودم! بابابزرگ من هیچ موقع مثل بابابزرگای تو فیلما و قصه ها بلد نبود به نوه هاش محبت کنه! یعنی بلد نبود محبتش رو بروز بده شاید! اما تو اون 2-3 روز واقعا احساس نزدیکی کردم بهش! خیلی بهش نزدیک شدم. اما کاملا اعصابم ریخته بود به هم! یکم حا بابابزرگم که بهتر شد من 2-3 روز اومدم تهران.
به محض اینکه از تهران رسیدم ساوه تو میدون اول ساوه به خونه زنگزدم و فهمیدم که حال بابابزرگم بدتر شده و بیمارستانه! از اونجا یه سره رفتم بیمارستان و با وجود اینکه کاملا خسته بودم شب بیمارستان موندم. حالش خیلی بد شده بود! کار به تزریق پلاکت خون کشیده بود! از هر طرف سرنگ خونو...! واقعا داشتم از ناراحتی دیوونه میشدم! سرم داشت منفجر می شد! و فرداش (روز تولد امام علی و روز پدر) بابابزرگم فوت کرد!
هیچ وقت فکر نمیکردم که فوت بابابزرگم اینقدر سخت باشه! همیشه میشنیدم که خدا اینجور موقع ها به صاحب عزا صبر میده! و من این صبرو تجربه کردم! البته شاید اون موقع گیج بودیم و هیچی نمی فهمیدیم! اما قبل از فوتش خیلی برا من سخت تر بود! من تو همه مراسما بودم! همیشه اون جلو! حتی تو غسال خونه... همین الان که این مطلبو مینویسم تحمل ندارم و داره دستام میلرزه! خیلی سخت بود. شاید سخت ترین لحظه زندگیم تا به حالو تو این تابستون تجربه کردم!
اولش که کلا با تلخی ها شروع شد. اول تابستون ایام امتحانا و پروژه ها واقعا غیر قابل تحمل بودن! شاید 3 روز بود که جمعا کمتر از 10 ساعت خوابیدم... اونم سر پروژه آموزش الکترونیکی با دکتر کاردان! فکرشو بکنین که 1 روز مونده به تحویل پروژه یکهو یه Error نا معلوم تو پروژه پیدا بشه که غیر قابل حل باشه! یعنی تو اون لحظات رسما فکر کردم که این درس رو می افتم! 4-5 ساعت با نهایت استرس! پر استرس ترین لحظات زندگیم! نمیدونم چرا ولی دیگه داشتم از استرس درسا می مردم! منی که برای کنکور فقط شب کنکور استرس داشتم! اونم نه خیلی زیاد!
بعد از امتحانا خواستم برم شمال برای استراحت پیش یکی از دوستام! تازه داشتم یکم از جو امتحانا و استرس خارج می شدم که مجبور شدم روز دوم با کلی مکافات شبانه برگشتم تهران!
بعدش تصمیم گرفتم برم خونه تا یکم راحت بشم که روز اول شبونه بهم خبر دادن که حال بابابزرگم بد شده! منم فرداش رفتم اونجا و تا دو سه روز شبانه روز پیش بابابزرگم بودم! بابابزرگ من هیچ موقع مثل بابابزرگای تو فیلما و قصه ها بلد نبود به نوه هاش محبت کنه! یعنی بلد نبود محبتش رو بروز بده شاید! اما تو اون 2-3 روز واقعا احساس نزدیکی کردم بهش! خیلی بهش نزدیک شدم. اما کاملا اعصابم ریخته بود به هم! یکم حا بابابزرگم که بهتر شد من 2-3 روز اومدم تهران.
به محض اینکه از تهران رسیدم ساوه تو میدون اول ساوه به خونه زنگزدم و فهمیدم که حال بابابزرگم بدتر شده و بیمارستانه! از اونجا یه سره رفتم بیمارستان و با وجود اینکه کاملا خسته بودم شب بیمارستان موندم. حالش خیلی بد شده بود! کار به تزریق پلاکت خون کشیده بود! از هر طرف سرنگ خونو...! واقعا داشتم از ناراحتی دیوونه میشدم! سرم داشت منفجر می شد! و فرداش (روز تولد امام علی و روز پدر) بابابزرگم فوت کرد!
هیچ وقت فکر نمیکردم که فوت بابابزرگم اینقدر سخت باشه! همیشه میشنیدم که خدا اینجور موقع ها به صاحب عزا صبر میده! و من این صبرو تجربه کردم! البته شاید اون موقع گیج بودیم و هیچی نمی فهمیدیم! اما قبل از فوتش خیلی برا من سخت تر بود! من تو همه مراسما بودم! همیشه اون جلو! حتی تو غسال خونه... همین الان که این مطلبو مینویسم تحمل ندارم و داره دستام میلرزه! خیلی سخت بود. شاید سخت ترین لحظه زندگیم تا به حالو تو این تابستون تجربه کردم!


