تبليغاتX
پلي تكنيكي ساوجي
جایی برای نوشتن و بیان نظرات شخصی درباره همه چیز
می خواهم برای تو بنویسم
تویی که شاید نخواهی که بدانند اسمت را
اما می دانم که می دانی برای توست

برای تو که می گفتی از روزهایی که می خواستی تا درکت کنند
روزهایی که دوست داشتی
فقط یکی و فقط هم برای یک بار بفهمدت
درد و رنجت را
سختی های این روزهایت را

تو که می گفتی که زود بزرگ شدی
زود پرت شده ای داخل زندگی]
زود کار کردی
زود باید ادای!!! مردها را در می آوردی
می دانم چقدر سخت می شود گاهی
ادا در آوردن....!

می دانم چقدر طلب کاری از دنیا
چقدر خواب طلب کاری
چقدر عشق
چقدر محبت
چقدر آغوش
چقدر دردودل
چقدر آرامش
و چقدر خواب

فکر می کنی داری تقاص پس می دهی
اما نمی دانی برای چه!?
می دانم که بدی نکرده ای
می دانم که خوب میدانی
که کفر می گویی

اما....
می دانم که تحمل می کنی این روزها را
می دانم که مسیرت را عوض نمی کنی
می دانم که نمی توانی بد باشی
محبت نکنی
عشق نورزی
عاشق نشوی
می دانم که از مسیر خوب بودن نمی توانی چرخش کنی
و چه خوب گفته بود پدرت که خوب بودن سخت است
اما می دانم که انتخاب کرده ای راه سخت را

می دانم همه اینها را...
خوب خوب می دانم
چون تو هم مثل منی
کپی برابر اصل
این حسهایت را با تمام وجود می فهمم
حرفهایت حرفهایم است

می دانم و با تمام جسارت می گویم
تو این مسیر را انتخاب کرده ای
انتخاب کرده ایم
و بر نمی گردیم

هر چند گاهی خرده بگیریم
اما هر دو می دانیم که اهل بریدن نیستیم
بلد نیستیم که بد باشیم
که کودک باشیم انگار
بلد نیستیم گلایه کنیم
می دانم
می دانی
و می دانیم
ما می جنگیم
و باز هم می جنگیم


همه اینها را گفتم تا بگویم:
خسته نباشید، دوســـــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــ خـــــــــوبـــــــــــ من
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط حجت  | 

انتظار همواره معناي بدي داشته برايمان!‌ معناي خماري، خمودي،‌تنبلي،‌بيكاري! اما يادم هس از كودكي برايمان مي گفتند كه انتظار بايد سازنده باشد. انتظار براي رسيدن موعود، براي استقبال از كسي كه دوستش داري، براي رسيدن به آمال و آرزوها. مي شود نشست و دل بست به چرخش ايام و روزگار و اميد داشت كه دنيا بر همان مداري بگردد كه مي خواهي. اما اگر اينطور نشد چه؟ تو زماني را باخته اي!‌ دلت به تنبلي خو گرفته و حالا ديگر غم دلت را مسخر مي كند.

مي داني بايد وقتي منتظر آمدن يا برگشتن ياري،‌ دلبري از راهي دراز هستي بايد راه را آب و جارو كني، لباسهاي پاكيزه بپوشي، فضا را از هر چه بدي است پاك كني،‌ روحت و جانت را از آنچه مي آزردش، پاك كني...!‌اينطوري مي شود انتظار!‌ آري اين انتظار سازنده است. اينطوري اگر هم (خداي ناكرده :دي) نيامد، تو دلت را پاك كرده اي،‌ دنياي اطرافت را زيباتر كرده اي و زمان را نباخته اي. و اگر هم بيايد (كه حتما مي آيد :دي) در دنيايي كه ساخته اي شادتر است و از تو راضي تر!

من اين روزها منتظرم و ياد گرفته ام انتظار سازنده را. زود بيا و زود نيا!‌ زود بيا كه دلمان مي گيرد از دوريت و زود نيا و فرصت بده تا حسابي دنياي اطراف را رنگي تر كنم. زود نيا و فرصت بده تا روحم را پاك تر كنم. زود نيا و فرصت بده تا رفتارهاي بد را كنار بگذارم. زودنيا و فرصت بده تا دوست تر بدارمت!

پ.ن1: ما فرورديني ها به دوري چند وقته از كسي كه خيلي دوستش داريم نياز داريم. يعني نياز داريم كه سالي 1-2 هفته از كسي كه خيلي هم دوستش داريم دور باشيم و اين ضروريه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط حجت  | 

تا چند روز دیگر، کودکمان به دنیا می‌آید. لحظه‌های شیرینی است. نزدیک  9 ماه از کاشته شدن این نطفه می‌گذرد. کودکی که در ابتدا ناخواسته بود. نه تو می‌خواستیش و نه من. هر دوی ما از کودکان قبلی که داشتیم راضی نبودیم. اما این طفل ناخواسته آن‌قدر شیرین و دلچسب بود که هر دو خواستیمش. حتی در این 9 ماه چندین بار خواستیم که سقطش کنیم، اما هر بار هم نتوانستیم. چون دوستش داشتیم. چون هر دو باور داشتیم که خواست خدا بود، داشتن این کودک.
می‌دانم سختی‌های زیادی می‌کشی. به خصوص این روزها می‌دانم این کودک زیاد لگد می‌زند. می‌دانم درد زیادی داری. این درد آن‌قدر هست که حتی گاهی تو را ترغیب می‌کند که سقطش کنی. اما هنوز هم این کودک، آنقدر شیرین است که تو این درد را به جان بکشی.
می‌دانم من هم پدر خوبی نبودم در این مدت. این روزها تو ویار کرده‌ای و از من بیزار شده‌ای. سخت است این روزها، اما باید تحمل کنم. من عاشق این کودکم. من می‌خواهم لبخندهای دخترمان را ببینم. می‌خواهم روزهایی را ببینم که با شیرین‌زبانی‌هایش دلمان غش برود. عاشق لحظه‌هایی هستم که کودک نوپامان تاتی تاتی راه برود یا سلانه سلانه بدود و من و تو بنشینیم و از دور نظاره‌اش کنیم و لبخند بزنیم و پاداش صبرمان را بگیریم. من این روزها از طفلم، دخترم، گیس نارنجم دورم اما می‌خواهم شرایط را برای به دنیا آمدنش محیا می‌کنم. شرایط را برای مادرش فراهم آورم که در آرامش باشد.
این روزها دورم از تو و تو در رنج عظیمی هستی. رنج زایـــــــــــــــــش. اما این رنج را برای خوشی‌هایش تحمل کن. باور کن این کودک، خواسته خدا بود. می‌دانم شاید تو ترکش کنی، شاید نخواهیش. هرچند می‌دانم تو هم دوستش داری. بدان که بی تو هم من گیس نارنج را بزرگ می‌کنم. اما می‌دانی که بزرگ کردن نوزاد مادر می‌خواهد. من می‌خواهم که بزرگ شدن و بارور شدن این غنچه خداداد را ببینم. پس مراقبش هستم تا ابد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط حجت  | 

زندگيم انباشته از هيــــــــچ

                  هيــــــــــچ و پــــــــــــوچ

در نگاهم هيــــــــــچ است

                  مرگ هم حتي

حال هيــــــــــچ

                 آينده هيــــــــــچ

                                  هدفهايم، آينده ام

                                                   همه هيــــــــــچ

گفتي كه آرام باش

- هيــــــــــچ ندارد تلاطمي

                 همه آرامش است، هيــــــــــچ


بيست و چهارمين سالنامه هم سياه شد

                 گمان بود كه اندوخته اي است

                                  آينده اي، هدفي، آرماني

                                                   اما به ناگه همه هيــــــــــچ

هيــــــــــچ  ِ هيــــــــــچ ِ هيــــــــــچ

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط حجت  | 

من از تــــــــــــــو می گویم
‪نه از روی خودنمایی
‪نه از روی ریا
‏‪که جز این نیست در ذهنم
‪که تمامم را پر کرده ای
‏‪که تمام شدم با تـــــــــــــــومنتظر پاسخی نیستم حتی
‬‏‬ ‪که حرف دل را پاسخی نیست

‏‪باز هم خواهم گفت
‏‪تا گوش جهان را پر کنم از تو
‏‪تا پر کنم تمام کوچه ها را
‏‪‪از عطر بهارنارنج

‏‪و دستانم رو به بالاست
‏‪از شکر وجودت
‏‪‪از بهــــــــــاری که دادیَم
‏‪‪حتــــــــــــــــی در زمستان

‏‪به تمام گلبرگهای بهارنارنجــــها
‏‪‪به تمام خوبـــــــی ها در جهان
‏‪‪به تمام وجود بی نهایــــــــتش
‏‪‪قسم
‏‪‪دوستــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط حجت  | 

ثانیه دارند می ایستند از حرکت!
شن ها به سرعت می ریزند
شن های ساعت شنی ام رو به پایان است
اما زود است
خیــــــــــــــــــــــلــــــــــــی زود
برای رسیدن به آخر خط
خط پایان را دوست ندارم
 
باید جنـــــــــــــــــــــــــــــــــگید
جنــــــــــــــــــــــــــــــــــــگی نو
برای تغییر تقدیر نوشته شده شاید
باید با تمام توان ساعت را بگردانم
باید املایم را دوباره پاکنویس کنم

می خواهم بـــــــــــزرگــــــــــــــی کنم
بر همــــــــــــــــــــــــــــــه ساعت ها
بر همــــــــــــــــــــــــــــــه ثانیه ها
روزی تعــــــــظیــــــــــــم خواهند کرد
تا آن روز می جـــــــــــــــــــــــــنگم
حتـــــــــــــــــــــــی با تقدیر
شیپورها به صدا در آمده
لباس رزم باید پوشید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط حجت  | 

چند ماهی است که با دختری آشنا شدم که خیلی تو اون روزای سخت چند ماه پیش بهم کمک کرد. دختری که خیلی شبیه خودمه.... تفکراتش، علاعقش، دیوونگیهاش، کلا خیلی چیزاش.... درحدی که اوایل همش دنبال این بودیم که تضاد بینمون پیدا کنیم که البته زیاد موفق نبودیم!!!!!!

دختری که خیلی دوسش دارم، دختری که باهاش به معنای تمام راحتم... می تونم همون حجت  واقعی باشم، بدون کوچکترین سانسوری!! وقتی باهاشم یا باهاش حرف میزنم اصلا نگران نیستم که نکنه این حرفو بزنم بدش بیاد یا این کارو بکنم خوشش نیاد یا مراقب باشم فلان چیزو جلوش نگم!!!! یعنی به معنای تمام برا من خوبه!

تو ابن دوران که روابط دختر و پسرها واقعا افتضاحه و اصلاً گاهی شرم آوره (جدی میگم از خیلی از روابط دختر-پسرای این روزا خوشم نمیاد چون واقعاً کاهندس به جای اینکه افزاینده باشه) با داشتن این رابطه و بودن این دختر کنارم احساس آرامش می کنم و بهش افتخار می کنم.

این دختر اسمش بهاره و به تمام معنا بهار زندگی منه، دختری که خیلی خیلی دوسش دارم، نازه، مهربونه، خوشگله، دوس داشتنیه، هنرمنده، شیطونه و.... که اگه بخوام از خوبیاش بگم حالا حالاها باید گفت (در ضمن شدیداً روش غیرتیمها)

امروز تولد بهاره، بهار این روزها و هفته ها خیلی منو تحمل کرد، خیلی بهش سختی دادم (مخصوصا که چند روزیه که حال خوشی ندارم) و بسیار بسیار ازش ممنونم و امیدوارم بتونم تو روزای بعد جبران کنم این خوبیاشو (امیدوارم)

بهارجان اینهمه حرافی کردم که بگم تولدت مبارک! امیدوارم که روزای بسیار بسیار خوبی در 22 سالگیت داشته باشی! انشاا... زندگی همراه با شادی مداوم داشته باشی! تو لیاقت بهترین ها رو داری، امیدوارم که به اونچه لایقشی برسی!

بهارنارنجم تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 6:46 قبل از ظهر  توسط حجت  | 

بهار زایش دوباره است
زایشی نو طبیعت را

10 روز از بهار رفت

امروز گویی بهاری است در بهار

بهار بهارم در بهار

22 سال است که در بهار

بوی بهارنارنج بهار را پر کرده

بیشتر از گذشته

امروز بهار هم خندان است

بهارنارنج ها هم خندانند

که بهــــــــــــــــــــــــــــ
ـاری

بهارنـــــــــــــــــــــــــ
ارنجی

زاده می شـــــــــــــود از نو

بهارنارنجم زایش دوباره ات مبارک
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط حجت  | 

بالهایت را بگشا بهارم

بیا تا باهم آغاز کنیم پرواز را

پرواز کنیم تا رمقی داریم

بپریم تا رها شویم

از این حصار سیاه غم

تا سبز شویم

بیا تا با هم بوسه زنیم

بر بلندای رهایی

بیا تا با هم

دوشا دوش هم

و در آغوش هم

عــــــــــــــــــــــاشق شویم

عاشق شویم و عاشق بمانیم

تا نفس هس، تا شقایق زندس!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط حجت  | 

و تو در زندانی

تلاش می کنیم تا سر حد توانمان

تا آزاد شوی

اگر روزها و شبها نخوابیم

اگر تمام این شهر بزرگ را

قدم به قدم زیر پا بگذاریم

حتی اگر با گرگها، کرکسها، هم کلام شویم

بازهم تلاش می کنیم


تو ذر زندانی و ما در زندان

زندانی به وسعت ایران

زندانی با 70 هزار هزار زندانی

‏‏تا آخر تلاش ميکنيم

تا آزاد شوی

تا آخر مبارزه می کنیم

تا آزاد شویم

جای ما زندان نیست

تو بیگناهی و ما بیگناه

باید نوشت

باید گفت

باید رفت

باید دوید

باید جنگید

تا آخــــــــــــــــــر

تا رهاییت، تا رهاییمان

تا پـــــــــــــــــــــرواز

پ.ن. تقدیم به دوستی که این روزها در زندانه! دوستی که بی تعارف بهترین دوستمه! به امید آزادیش و آزادی همه زندانیان در بند!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط حجت  |